تبليغاتX
کاشکی دنیا یادش نره ما رو

کاشکی دنیا یادش نره ما رو

OFF BOY

سلام

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

ظهور امام زمان (ع)

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی.

                                         من ظهور لحظه ها را میشمارم تا بیایی

                                                              خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

                                            در مسیرت جان فشانم

                                                             گل بکارم تا بیایی

                                            تعجیل در فرجش صلوات

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

10 رمز عشق...

1- راز عشق در تواضع است. این صفت به هیچوجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه می دارد.

2- راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی مان با عقاید ما متفاوت است، با احترام به نظریاتش گوش کنیم. احترام باعث می شود او بتواند خودش باشد.

3- راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرییم. عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.                  

4- راز عشق در این است که هر روز کاری کنییم که شریک زندگی مان را خوشحال کند، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذاریم جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.                

5- راز عشق در این است که رابطه ها را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنییم. بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکاریم که زیبایی بروید.             

6- راز عشق در خوش مشربی است. شوخی با دیگران را فراموش نکنیم، در ضمن مراقب شوخی هایمان هم باشیم. شوخی ناپسند نکنیم. شوخی باید از روی حسن نیت باشد، نه نیشدار...                      

7- راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق، یعنی تفکر را از یاد نبریم. آیا یک رابطه درازمدت، مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟

 8- راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودمان شویم، و صبر کنیم خونسردی را دوباره به دست آوریم. با اینکه احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزی را با وضوح درک کند. قلب مان را آرام کنیم. تنها به این وسیله است که می توانیم چیزها را آنگونه که هستند،دریابیم.                      

9- راز عشق در این است که طرف مقابل مان را تحسین کنیم. هرگز با فرض اینکه خودمان همه چیز را می دانیم، از تحسین غافل نشویم. مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگوییم: «دوستت دارم».                        

10- راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیریم. کم کم یاد می گیریم بدون کلام رابطه برقرار کنیم....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

سخنی از امام علی (ع)

(اگر انسانها می دانستند که در کنار هم بودنشان محدود است ،محبتشان به هم نامحدود می شد...)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

اسكه ي ناز

اسکله ی ناز چشات      

کاری دارم 

                                         یه قایقم

تو ساعته یه ربع به عشق

  عقربه ی دقایقم    

گرمی دستای تو رو

                                                  به صدتا دنیا نمی دم                                          

هر وقت که یارم تو بودی

                                                         بی کسیو نفهمیدم                                   

تو بند دل

                                                               سلول عشق

                                       حبس نگاتو می کشم                  

 ولی بازم رو میله ها ش      

                                                                        عکس چشاتو می کشم

آی قصه ی بی سر و ته

                                                                             شعر بدون قافیه            

برای مرگ این پسر

                                                                                       نبودن تو کافیه

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

به سلامتي

ღ♥

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

  ღ♥

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

ღ♥

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

 

ღ♥

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

ღ♥

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

ღ♥

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

ღ♥

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

ღ♥

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

ღ♥
به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

ღ♥

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

ღ♥

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

ღ♥

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

ღ♥

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

ღ♥

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

ღ♥

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

ღ♥

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

ღ♥

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

ღ♥

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

ღ♥

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

ღ♥

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

ღ♥

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.


(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

ღ♥

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

ღ♥

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

تخته سنگ

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

محکوم به دلبستن

 

محکوم به دلبستن

   


به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری

به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ،  

گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی

اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را

اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را

حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ،  

اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که

بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته

چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود  

نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند

آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی

شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ،  

از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام

نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که  

در این لحظه های تنهایی بیشتر میسوزاند دلم را

گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ،  

نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای رفتنت  

این لحظه های سرد را با گریه سر کنم

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ،  

خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ، 

اما نمیتوانم!

آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را

پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را

اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم،  

تا به امروز در قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم

میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم ...

شاید بتوانم فراموشش کنم...  

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

دلتنگی بی پایان

دلتنگی بی پایان

   

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم

آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،

بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم

کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،

تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،  

تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!

ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام  

چقدر سوت و کور است !؟

نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،

نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است

هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،

بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،  

به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

هستم تا هستی در این دنیای خاموش ،

نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!

ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو،

ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،

ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو! 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

باور ندارم تو را دارم

باور ندارم تو را دارم

   

روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم

این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم

کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو،

اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!

بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ،

نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو

روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ،

لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ،

بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو...

کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ،

باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!

عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را،

با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم

نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم

عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم

من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام،

باور نمیکردم  با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام

روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم !   

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

عشق تو مرا کجا برده

  

عشق تو مرا کجا برده

   

عشق تو مرا به کجا برده

تا به حال اینجا را ندیده بودم ،

دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها

روزهایی که من بودم و تنهایی ، همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم

عشق تو مرا به چه حالی انداخته ، این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته

روزها میگذشت و عاشق نمیشدم ، همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم

اما.....آن روزی که تو آمدی ...

چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است ،  

دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است

چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست ،  

کار هر روز و هر شب من بی قراریست

یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش گریه و زاریست

بدجور مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار نکن ،  

حالا که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا نکن

قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها ، 

عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد

تویی که توانستی مرا دیوانه ی چشمهای زیبایت کنی

تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا ،

وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی ،

آمدی و دلم را عاشق کردی و دستهایم را با دستهای گرمت پر کردی

و به آغوشم آمدی و با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی

نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که تو را ببوسم ،

تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا رو شکر کنم

عشق تو مرا به کجا برده، یعنی این دل من است که به انتظار تو ساعتهاست  

که چشم به آن دور دستها انداخته!

گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام  

یا حس میکنم که خوابم!

ببین عشق تو مرا به کجا آورده ، این حال من نیست که اینک خیره به عکسهای توام،

منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام ،  

به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به  چشمهای زیبای توام،

ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته...  

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

هنوز مرا دوست داری؟

 

هنوز مرا دوست داری؟  

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که :

عزیزم هنوز مرا دوست داری؟     

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

دیگر مهم نیست بودنت

  

دیگر مهم نیست بودنت!   

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو

روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم،  

یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم

روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!

گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم

گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم

روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر

اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد

تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام

راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت

نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی

میدانستم تو نیز مثل همه ...

نمیبخشم تو را ...

دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت

نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را

دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا

مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!

نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام

مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم

تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم

تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!  

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

طعم شیرین عشق

  

طعم شیرین عشق

وقتی سرت بر روی شانه هایم بود، دستانم درون موهایت بود

آرامش را از صدای تپشهای قلب مهربانت حس میکردم

حس میکردم دیگر تا ابد مال منی ، همانطور که تو حس میکردی که من مال توام

دلت میخواست یک سکوت عاشقانه بین ما باشد،  

دلم میخواست این سکوت همچنان پا برجا باشد

دلت میخواست همیشه سرت بر روی شانه هایم باشد،

دلم میخواست شانه هایم تا هر زمان که بخواهی در اختیار تو باشد

دلت میخواست باور میکردی که رویا نیست ،  

دلم میخواست همچنان درون رویاهایت باشم

رویایی مثل واقعیت ، اینکه تو در کنارمی،  

مثل من که پر از احساسم پر از احساس عاشقانه ای

دلم میخواست تمام نشود هیچگاه در کنار هم بودن ، دلت میخواست به خواب روی زمانی که در آغوشت بودم

آرام باش در کنارم، به هیچ چیز جز عشقمان فکر نکن ،

تنها حس کن مرا ،بشنو صدای زمزمه های قلب مرا

سرم را بر روی سینه ات گذاشتم تا بشنوم صدای تپشهای قلب تو را ....

شنیدم صدای دریایی از احساس که آهنگ امواجش دیوانه میکرد مرا ،  

مهربانی اش عاشقتر میکرد مرا

نگاه کردی به چشمانم ، خیره شدم به چشمانت ،

میتوانستم بخوانم آنچه درون آن چشمهای زیبایت است

شوق دیدار را میخواندم از چشمانت ، حس عشق را میخواندی از چشمانم ،

بیقراری عاشقانه را میدیدی در چشمانم ،  

آرامش در کنار هم بودن را میدیدم در چشمانت

و اینگونه شد که بیشتر ماندیم در کنار هم ، تا بچشیم طعم شیرین عشق را با هم ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

باران عشق من

 

 

باران عشق من    

 

باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!

همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت  

در زیر باران بی قراری خیس میشوم

هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ،  

یک حادثه بی تکرار است

تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی

قلبم.... قلبم .... قلبم... تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت

چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت ... تنها خیره شده است به آن سو!

آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است

ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ،

تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،

ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!

لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!

دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!

قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین .... قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم

این قطره های باران بود یا اشکهایم

خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم

خدیا چرا میلرزد پاهایم

خدایا چرا نمیشوند حرفهایم....

آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،

با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است

این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ،

دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ،

برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ،

هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد... 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

نوروز باستان 1390

فرشته تحویل دل با نغمه ترنم بهار مدام بر شانه هایت. پیشاپیش نوروز باستانی ۱۳۹۰ را بر  شما دوستان عزیز و خانواده محترمتان مبارک باد . 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

خدایا

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم


دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

سنگ مزارم

بر سنگ مزارم بنویسید: در زندگی بارها بالهایم را گشودم تا همچون پرنده ای سبک بال



به پرواز در آیم اما هر بار شکارچی حقیری قلبم را نشانه گرفت و بر زمینم کوفت شاید



مرگ پایانی بر این پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهایی...!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

نبودنت

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

گریه

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردعکسم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

خدایا...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

                     نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

                                                             تو تنها نيستي .

توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ...

 قلب ميزارم که جا بدي ...

   اشک ميدم که همراهيت کنه ...

       ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

                                             برميگردي پيشم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

بهار

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

کسی

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

اسیر دل

خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

از پاکی اشکهای خود فهمیدم .

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست



جان اسیر دل است

دل اسیردوست

دوست چه میداند

دل اسیراوست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

دل

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

سکوت

سكوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامیپذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمیدكه دوستت دارم

(دوست دارم فقط به خاطرخودت )
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط محمدعلی |

و اما عشق

عشق یعنی خسته از دیوار و در

عشق یعنی بلبلی بی بال و پر

***

عشق یعنی بوته ای غرق سراب

عشق یعنی حسرت یک قطره آب

***

عشق یعنی تا سحر در اضطراب

عشق یعنی حسرت یک لحظه خواب

***

عشق یعنی ناله و اشک فراق

عشق یعنی صبر و درد و اشتیاق

***

عشق یعنی چشم اشک آلود و مست

عشق یعنی گرمی دستان مست

***

عشق یعنی گریه های نیمه شب

عشق یعنی سوختن در تاب و تب

***

عشق یعنی نفرت از یکتا شدن

عشق یعنی یار را همتا شدن

***

عشق یعنی یک جهان دلدادگی

عشق یعنی در جهان آوارگی

***

عشق یعنی در امان و در نبرد

عشق یعنی تو‌‌أمان درمان و درد

***

عشق یعنی دست بر دامان صبر

عشق یعنی انحراف از راه جبر

***

عشق یعنی لحظه های انتظار

عشق یعنی یاد یار و یاد یار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

I LOVE YOU

عکس عاشقانه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

همیشه در قلب منی

نامه عاشقانه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط محمدعلی |

عاشقانه

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط محمدعلی |